| PoSt15 |
| و این منم زنی تنها در استانه ی فصلی سرد...
زنی که تمام زنی که در یک آن چشم هایش را کاش وقتی چشمانم را باز کنم دیگر این کاش... دلم برایه شاید هم برای... اما نه.... دیگر کسی وجود ندارد... دلم برای همان دختری که زمانی خدایا من را
+ زندگیم هرروز داره گندتر میشه... + دلم برای تک تکتون تنگه.... + نترس دیگر از این + نفسم |
| PoSt 14 |
| بعد از دو ماه اومــــدم اپــ کنــــم امـــروز شعریـــ در کار نیـــ نوشـــتس ساعت تحویــــلم
لبریز هــــم شده بــــود.... هــــمه رو از دســـت دادمــــ همــــامو... همونـــ هماییـــ که همتــــون میشناختیــــنش...
دیگه کاش میـــــشد دســــــتمو بکنمــــ تو حلقــــم و همــــه کاش امســـــالم سر ســــاعت تحـــویل کاشــــ میشد از ایـــن دنیا خلاصــــ میشدمــــ.... حوصــــله ندارم بنویسمــــ.... دیگه نتمــــ نمیتونهــــ روحمـــــو قبلا ایـــــنجا همــــه دنیــــآم بود کنارهــــ تو اما دیهـــ نی.... + از آرتـــــه ممنونم که این قالبه خوشکلو ساخت :* + + بعضی نظراتو جواب ندادم ببخشین.... + امیر جان متاسفم غم اخرت باشه عزیزم.... |
| PoSt 13 |
|
دلـــــــم میخــــواهد با چکشـــ آن را وســـطه چقــــدر ایـــن صحنــه لذتـــ بخشـــ اسـ ـ ـ ـت داد و فریــــادت زیبــــاترین عذابـ ـ ـ ـ ـت خونـــ هاییـــ کهـــ از از آب چشـــــمه ی زمــ زمــ هم خوشـــ منــــتظره
+ + امیـــدوارم اینـــ زندگیـــ + درســـته یه زندگیـــ جدیــدو شروعــ کردم امـــا هنوزمـــ همون + مامانــــــم دوباره + آیــــنده دارهـــ نزدیـــک میـــشه....:( |
| PoSt 12 |
| بـــــــه گذشـــــته ی تـــ ـو بــــراتــــ یــــه و مـ ـ ـن برامـــــ تمــــوم ارزوهــــا تمــــــوم امیــــد تمـ ـ ـ ـوم به سـ ـ ــادگیــــ گفتـــــی حتـــــی فکــــ اشــــکال نـــــداره اینـــ همه + دلمـــــ برایـــ همه چیــــت تنـ ـ ـ ـگ میشــــه :(( (مخـــــاطبـــ خاص) +اینـــروزا + دو ســه روزهــ یـــه +امتـ ـ ـحانــــا تمـــــوم شـــــد خوبـــــ بــــود..... +:( +لینـ ـ ـ ـ ـ ـک های به درد نخـــــــور حـــــــذف شــــــــدن خواهشـــــا ناراحـ ـ ـ ـت نشــــید:| |
| PoSt 11 |
| متنفرم از خودم
از منــی که با او هیچ فرقیـــ نــ ـدارم منیـــ که با کارهـــایش از حال با این دستانـــم کســی را کســ ـی را که بعـــ ـد از تنها کســ ـم شــده بود
+ دیه تو مــ ـطالبمــ از رضا حرفــ نمیزنــم دیه +پستــ عــ ـوض شد + به فاطــ ـیه کاملا روانــ ـی ســلام کــنــید ایــن دختر همــون یه نمه احساســ ـو که داشت پرونــ ـدش + هیچوخــ فکــ ـرشو نمیــکردم که بتونمــ خیانــ ـت کنمـــ |
| PoSt 10 |
مامانم اومد :))))))) کلی خوشحالم :) تو فرودگاه زدم زیر گریه سربازه جلوی در غش غش داشت بهم میخندید :) کلی چیز میز واسم اورده از لباس خواب گرفته تا لوازم ارایشی:) [ایکونه فاطیه بسیــــــــــــــــــــــــار خوشحال] :) |
| PoSt 9 |
| این روزا خوشحالیم بسیار شده است
دیگر روزهای غمگین و افسردگی دلم برای آن روزها تنگ شده است :| دلم برای تیغ کند برای دیوار دیواری که بهترین و تیغی که در تمام مشکلات کنارم بود و مرا نوارش میکرد آنطور که میگویند خوشحالی خوب است نیس خسته کننده است :| |
| PoSt 8 |
|
هه یاده اونروزا افتادم :( یاده روزایی که من تنهایی میشستم فیلمه کینه 2 نیگا میکردم با اینه میدونستم عصرش خونه تنهام :| یبار رضابهم زنگ زد و با هم حرف زدیم و فهمید ترسیدم سرم داد کشید که چرا نیگا میکنی وقتی میترسی :) هر پنج دیقه بهم زنگ میزد تا ننه و خواهرم برگشتن میگف دیگه فیلم نگا نکن نمیخوام بترسی روزه بعدش نشستم کینه ی 3 رودیدم:) . اس ام اس هاشو یادم میاد چه روزایی چقد من و اون میخندیدیم:) یبار بهش یه جک گفتم طفلی خورد تو پرش:)) در واقع به لحنی طنز آور گفتم گوسفند:))) چقد من و اون می خندیدیم:| بیشتر اوقات خونه تنها بودم واسه همین خیلی میحرفیدیم:) اون موقا جام جهانی بود هی ازم میپرسید المانی یا ارژانتین؟ سره اینکه کودوم میبره شرط بستیم :) میشستیم نصفه شب با هم فوتبالو نیگا میکردیم :| اونروزا دانشجو بود واس همین تو خونه مجردیش بود طفلی هیچی غذا نداشت یبار بهش گفتم بادمجون داریم لب و دهنش اب افتاد گف من خونم فقط پنیر داره اونم بدونه نون :)) طفلی خیلی دلم براش سوخت بادمجون زهرم شد :)))) الان دانشگاه داره حتما :( فاطی با حسرت نوشت: هییییی چقد خوش بود اون روزااااااااا:( فاطی با دلتنگیه بسیار نوشت:دلم واسه مامایم تنگ شده:( فاطی با حال خوب نوشت:این دو روزه حالم خوبه:) یه نمه از دپرسی اومدم بیرون:|
|
| PoSt 7 |
|
دیگه تیغم ارومم نمیکنه تیغی که وختی دستامو نوازش میکرد احساس ارومی میکردم:|
بریدم از همه ی دنیا خیلی داغونم خیلی..... کاش یه دکمه تو بدنمون داشتیم که وختی میزدیمش همه ی حافظه پاک میشد دارم دیوونه میشم نه..... دیوونه نه..... دارم روانی میشم :( این اولین باره این همه مسر هستم که بمیرم به هیچ وجه نمیخوام زنده بمونم :( خدایا تو رو جونه هر کی دوس داری یه نگاه کن به جونه رضا منم بندتم به قران دل دارم فقط یکم یه نشونه که بفهمم هنوز کنارمی خدا نفسم بند اومده نمیتونم نفس بکشم کمکم کن بغضم گرفته خدا خیلی وخته تو گلوم گیر کرده اما شکسته نمیشه :( تنهام نذار خدا همه تنهام گذاشتن امام رضا هم تنهام گذاشته تو دیگه تنهام نذار:(((((((( نذار با گناه بمیرم من تو رو میخوام خدا دیگه رضا رو هم نمیخوام خدا من دوست دارم تنهام نذار[گریه][گریه] فاطیه گریون نوشت:دیروز یه چیزایی رو خوندم که شبم نتونستم بخوابم سره کلاسم هیچی از درس نفهمیدم :( خیلی ناراحت شدم دیروز :((((((((((((( فاطی با بغض نوشت:دیگه رضایی نیس فاطی اینو بفهم فاطی با دلتنگی نوشت:ساعت 11 شب مامانم داره میره سفر هه منم تازه دیروز فهمیدم دسته صندلی هم بودم زودتر میفهمیدم بره به سلامت ایشالا به سلامت بره و به سلامت برگرده :| از همین جا میگم مامانی خیلی دوست دارم و دلم برات تنگ میشه :* ادامه مطلب |
| PoSt 6 |
|
:( بهش زنگیدم بار اول که زنگیدم خاموش بود دو روز بعد بازم زنگیدم زنگ خورد جواب داد صداش خیلی خوشکلتر شده بود :| خیلی مهربون شده بود از صداش فهمیدم حرف نزدم نمیخواستم بفهمه منم :( از صداش معلوم بود خوشحاله خیلی خوشحال:S خوشحالم به خوشحالیش:) :| همه ی این چیزایی که فهمیدم همش تویه دو بار الو گفتنه اون بود :( باور نمیکنم دیگه نیستش :((
|




